تبليغاتX
گلگونه

گلگونه

چه بگویم       چه سرایم          چه  نویسم که مگر کم شود از اندوه جانم...

چه بگویم به تو از عشق               چه سرایم ز تو بر دل

                                              چه نویسم که مگر رحم کند بر من مسکین

                                                                دل تو فارغ از اندیشۀ فردای شب من

 

چه شده باز که گویم                  به تو

                                             اندک نظری هیچ ندارم

چه شده

            خاطر تو گشته پریشان             همه شب با دیدۀ گریان

                                      می شوم سوی خدا             بهر دل تو دست به دامن

چه شده

                 من نبرم نام تو را بر لب رسوا                پس چه بگویم به دل عاشق تنها

تویی آن مونس تنهایی ذهنم        تویی آن یوسف مصری      شده ام باز زلیخا

حرف اول نام تو با عشق من همدل شده

                                    دومت لام لب لعل است   و

                                                                       سوم یلدا شده

                                                           گر چه شعرم اندک است با اسم تو زیبا شده

می سرایم        می نویسم        لیک نگویم

                                                   که مرا آتشی از مهر تو در دل برپا شده

تو چه می پنداری

                     در دلت اندکی یاد مرا می داری

                                                            نه دریغا هرگز...

تو نیندیشیدی                که به دل تو بستم              هیچ نمی اندیشی

                                                                                      که به پایت شکستم

                                                                                                  شعر : مهتا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 13:27 توسط نیما |


پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 16:3 توسط نیما |


 

به آسمان فکر کن، به گستره پهناور آن، به آزادی فکر کن، به بیکرانی آن. ذهن خود را با چیزهای کوچک و پیش پا افتاده مشغول نکن.

عشق آماده است تا همه چیزهای بد را قربانی کند. عشق فقط به وسعت و عظمت می اندیشد.

عشق، همچون عقابی سوار بر جریان باد است که به جستجوهای ناشناخته می رود.

... اما اگر کسی نباشد که عشق را بشناسد و از طعم آن بهره بگیرد، آن وقت بر سر عشق چه می آید؟

انسان، زمانی به تکامل می رسد که «عشق» محتاج او نباشد، بلکه وجود او لبریز از «عشق» باشد و آن را با دیگران نیز تقسیم کند.

«احتیاج» ربطی به «عشق» ندارد. «عشق» وفور نعمت است، فراوانی است...

عشق، یعنی ترانه قلب تو که در درونت زمزمه می شود، بدون اینکه شنونده ای داشته باشد.

عشق، چیزی نیست مگر شکوفا شدن دل آدمی و شکوفه های دل انسان همگی سفیدهستند. رنگ سفید، عروس همه رنگ هاست و زیبایی آن در همین راز نهفته است.

هنگامی که انسان عاشق است، زبان او قاصر است. در این صورت، تنها این سکوت است که ایجاد ارتباط می کند.

تنها زمانی که انسان بتواتد تمامی ابعاد مختلف عشق را تجربه کند، آن وقت آماده خواهد بود که خداوند را در درون خویش ملاقات کند. در واقع این آتش عشق است که انسان را برای این ملاقات، مشتاق و شیدا می سازد.

عشق والاترین تجربه ممکن در دنیای هستی است. حتی اگر دردآور باشد، چه رسد به زمانی که شادی بخش و شور آفرین است.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 15:28 توسط نیما |


اتل متل جدایی...عروسکم کجایی

گاو حسن پریشون...یه دل داره پر از خون

عشقم که رفت هندسون،خونه ام شده قبرستون...یه عشق دیگه بردار،یه دنیا غصه بردار

اسمشو بزار بچگی...تا آخر زندگی

هاچینو و واچین تموم شد...عمر منم حروم شد...؟

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 15:7 توسط نیما |


روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

 "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

 "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
 
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"

 سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
 بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

 

دوست خوبم

اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بديهام رو ببخشي و از ياد ببري ...

صميمانه برات آرزوي موفقيت و شادكامي دارمJ

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 17:18 توسط نیما |


سلام به همگی

واقعاْ شرمنده که اِنقدر دیر آپ کردم  خیلی ببخشید

آخه نمی تونستم...

می دونین چرا؟!

خب یه جای خووووب بودم.....!!!!

چقدررررر خوش گذشت به من

یه ماه رفتم اونجا! کلاْ که خیلی خوش گذشت! خیلی هاااااا!!!!!!!!!

حالا اگه گفتید کجا بودمم...!؟!؟!

اِاِاِاِاِاِاِ خب حدس بزنین دیگههه!!!

باشه یه راهنمایی می کنم

Vanak square

 

بازم نفهمیدین؟!؟!

Milad tower

 

حالا چییی؟!؟!

آره درسته

ایراااااااااااااااان

خب عکسارو فهمیدین که کجاست؟!

اولیه میدان ونک همون جایی که مینی بوس ها وای میستن!  + مردم عزیز ایران

دومیه هم که دیگه معلومه دیگه! برج میلاد معروف!!!

چققققققدر سفر خوبی بود!  واقعاْ عالی

قابل وصف نیست خلاصه...

خب الان برگشتم دوباره

می بینمتون...

تا دیدار

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 13:14 توسط نیما |


دوستم پل، برای کریسمس از برادرش یک ماشین هدیه گرفت. صبح روز عید، از دفتر کارش بیرون آمد و دید که یک پسربچه ولگرد، دور ماشین جدید و براق او میگردد. پسرک با حسرت پرسید :

- آقا! ماشین مال شماست؟

پل سرش را تکان داد و گفت :

- برادرم، برای کریسمس آن را به من داده است.

- یعنی این را به شما داده و از شما پول هم نگرفته؟ پسر کاش...

البته پل میدانست که پسر چه آرزویی داشت، او دلش میخواست برادری مثل برادر پل داشته باشد، ولی پسرک با حرفی که زد او را حسابی متحیر کرد. پسرک آرام گفت :

- ای کاش! میتوانستم این طور برادری باشم.

پل با حیرت به پسرک نگاه کرد و بعد کاملا بی اختیار گفت :

- دوست داری با این ماشین یک دوری بزنی؟

- اوه البته که دوست دارم.

بعد از کمی ماشین سواری، پسرک با چشمهای براقش نگاهی به پل کرد و گفت :

- آقا! میشود مرا تا جلوی خانه مان ببرید؟

پل لبخند زد. میدانست که پسرک چقدر دلش میخواهد همسایه هایش ببینند که او سوار چه ماشینی شده است، ولی باز هم اشتباه کرده بود، چون پسرک گفت :

- میشود جلوی آن پله نگهدارید؟

پل ماشین را جلوی پله ها برد. پسر پیاده شد و یک دقیقه بعد با برادر فلجش برگشت. او را روی پله پایینی گذاشت و به ماشین اشاره کرد و گفت :

- بادی! میبینیش؟ درست همانی که به تو گفتم. برادرش کریسمس آن را به او هدیه داده است و یک سنت هم از او نگرفته! یک روزی خیال دارم من هم برای کریسمس، همچین هدیه ای به تو بدهم تا بتوانی بروی و از ویترین مغازه ها هدایای کریسمس را تماشا کنی، چون من هر چقدر هم تعریف کنم فایده ای ندارد و خودت باید ببینی.

پل از ماشین پیاده شد و بچه را از روی پله بلند کرد و توی ماشینش گذاشت. چشمهای برادر بزرگتر از خوشحالی برق میزد. سه نفری یک روز تعطیل پرخاطره را در کنار هم گذراندند.

آن سال عید، پل تازه معنی این حرف مسیح را فهمید که فرمود :

«هیچ نعمتی بالاتر از بخشش وجود ندارد...»

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 16:9 توسط نیما |


دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است:

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

 

دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند.

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

حالا شما از کدام دسته هستید! سعی کنید بی تعارف باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 19:56 توسط نیما |


روزي جهت انجام آزمايش 10 ميمون را درون يک قفس بزرگ مي اندازند که امکان بالا رفتن از ديواره براي هيچ يک از آنها مهيا نبود و در سقف موزهايي قرار داشت و تنها راه ارتباطي به سقف يک نردبان بود . ميمون ها در بدو ورود ابتدا هيجان زده به اطراف مي رفتند ولي بعد از مدتي که آرام شدند متوجه موزها شدند و همه به سمت نردبان يورش بردند و از آن بالا رفتند غافل از اينکه روي پله پنجم اين نردبان سيستم به خصوصي کار گذاشته شده بود که با فشار روي آن از سقف آب سرد پائين مي ريخت . بدين ترتيب به محض اينکه پاي اولين ميمون به پله پنجم رسيد آب بسيار سرد بر روي ميمونها ريخت و ميمونها وحشت زده به اين طرف و آن طرف مي دويدند زيرا نمي دانستند چه شده است . پس از مدتي که دوباره آرام شدند به سمت نردبان يورش بردند و دوباره همان داستان آب سرد و وحشت ميمونها.

 
براي دفعه بعد 2 تا از ميمونها ديگر بالا نرفتند بدون اينکه بدانند چرا آب سرد پائين مي ريزد . برداشت آنها فقط اين بود که نبايد نزديک نردبان شوند . در اين دفعه فقط 8 ميمون بالا
 مي روند ولي باز هم همين داستان پيش مي آيد . براي بار بعد فقط 2 ميمون تصميم به بالا رفتن مي گيرند ولي اين بار با مخالفت 8 ميمون ديگر مواجه مي شوند و آنها اجازه بالا رفتن به آنها نمي دهند زيرا آنها به خاطر اينکه سرد نشوند از خير موزها گذشته بودند و گرسنگي پيشه کرده بودند به هر حال به آنجا مي رسد که ميمونهاي گرسنه در پايين قفس و موزها در بالاي سقف بودند ولي هيچ ميموني به خود اجازه بالا رفتن نمي داد.

 
بعد از گذشت مدت زماني يک ميمون را خارج مي کنند و يک ميمون جديد را وارد قفس مي کنند اين ميمون جديد نيز در بدو ورود هيجان زده به اطراف مي رفت و جيغ مي زد ولي بعد از گذشت مدت زماني آرام شد در اين زمان بود که موزها را ديد و به سمت نردبان رفت که ناگهان 9 ميمون ديگر به سمت او يورش بردند و ميمون بيچاره بدون اينکه بداند چرا فقط مورد حمله قرار گرفته بود تا اينکه از بالا رفتن و خوردن موز منصرف شد . بعد از چندي يکي از ميمونها را بيرون آوردند و ميمون ديگري را وارد قفس کردند و اين بار زماني که اين ميمون به سمت نردبان مي رفت به جاي آنکه 8 ميموني که تجربه آب سرد را داشتند به سمت او حمله کنند با کمال تعجب ملاحظه شد که 9 ميمون به سمت او يورش بردند يعني ميمون نهم هم که تجربه آب سرد را نداشت به او حمله کرد بدون اينکه بداند چرا فقط حمله کرد ؟!
اين آزمايش بارها تکرار شد وهمچنان به ميمون تازه وارد اجازه بالا رفتن از نردبان داده نشد و در نهايت ميمونها در پائين و موزها در بالا ولي همچنان همه ميمونها در عين گرسنگي به خود اجازه بالا رفتن از نردبان را نميداند ولي نکته در اينجاست :

از آزمايش پنجم به بعد پروسه حساس به فشار پله پنجم نردبان حذف شده بود .
 
آري فقط نياز به يک حرکت از طرف آنها بود تا بتوانند به آنچه آرزوييشان بود برسند اما دريغ از شجاعت حرکت در خلاف مسيري که قبلا طي شده بود .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 19:11 توسط نیما |


بزرگی از راهی می گذشت مرد جوانی را دید که با سرو صورت خاکی به سنگی تکیه داده و

 به شدت غمگین و به هم ریخته است.کنار آن مرد نشست و جویای احوالش شد .مرد جوان

گفت:"دست تقدیر زندگی ام را بر هم زد.ایام خوشی را در کنار خانواده داشتم٬اما دست تقدیر

 با من یاری نکرد و روزگارم را به هم ریخت.اکنون که همه چیزم را از دست داده ام دیگر هیچ

امیدی به بهتر شدن زندگی ندارم چرا که می ترسم دوباره شروع کنم و دوباره دست تقدیر

زندگی ام را خراب کند! "آن مرد دستی بر شانه جوان زد و گفت:" تقدیر به تو چکار دارد جوان؟

 دست تقدیر طوری عمل می کند که نیت درونی تو دیکته می کند.دست تقدیر هر لحظه به

قلب تو نگاه می کند و بر اساس نیت درونی و لحظه ای تو٬دنیا و زندگی را برایت صفحه آرایی

 می کند. دست تقدیر به اینده تو کاری ندارد.دست تقدیر منتظر است تا تو آروزیی دردل 

 بگردانی و قدمی برداری  و همانی شوی که واقعا می خواهی و بعد اوضاع و احوال را چنان 

 برایت جفت و  جور می کند که با آنچه می خواهی واقعا مطابق شود.دست تقدیر چیزی غیر

 از دست تو نیست .پس وقتی خودت قصد و نیت دوباره ساختن را داری ٬دست تقدیر هرگز

 نمی تواند مانع کار شود ٬بر عکس به کمکت می آید و تو را همراهی می کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 3:56 توسط نیما |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام. من نیما هستم نویسنده این وبلاگ. من به شما اطمینان می دم که تو این وبلاگ حوصله تون سر نره...!!! نظر یادتون نره ;)


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1387

مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385



پیوندها

نشانی از عشق و شر
بروبکس تهران
منم سرگشته حیرانت ای دوست
وب نگاشت
بهترینها برای تو
fire girls
انتظار
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin