|
چه بگویم چه سرایم چه نویسم که مگر کم شود از اندوه جانم... چه بگویم به تو از عشق چه سرایم ز تو بر دل چه نویسم که مگر رحم کند بر من مسکین دل تو فارغ از اندیشۀ فردای شب من چه شده باز که گویم به تو اندک نظری هیچ ندارم چه شده خاطر تو گشته پریشان همه شب با دیدۀ گریان می شوم سوی خدا بهر دل تو دست به دامن چه شده من نبرم نام تو را بر لب رسوا پس چه بگویم به دل عاشق تنها تویی آن مونس تنهایی ذهنم تویی آن یوسف مصری شده ام باز زلیخا حرف اول نام تو با عشق من همدل شده دومت لام لب لعل است و سوم یلدا شده گر چه شعرم اندک است با اسم تو زیبا شده می سرایم می نویسم لیک نگویم که مرا آتشی از مهر تو در دل برپا شده تو چه می پنداری در دلت اندکی یاد مرا می داری نه دریغا هرگز... تو نیندیشیدی که به دل تو بستم هیچ نمی اندیشی که به پایت شکستم شعر : مهتا + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 13:27 توسط نیما |
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 16:3 توسط نیما |
به آسمان فکر کن، به گستره پهناور آن، به آزادی فکر کن، به بیکرانی آن. ذهن خود را با چیزهای کوچک و پیش پا افتاده مشغول نکن. عشق آماده است تا همه چیزهای بد را قربانی کند. عشق فقط به وسعت و عظمت می اندیشد. عشق، همچون عقابی سوار بر جریان باد است که به جستجوهای ناشناخته می رود. ... اما اگر کسی نباشد که عشق را بشناسد و از طعم آن بهره بگیرد، آن وقت بر سر عشق چه می آید؟ انسان، زمانی به تکامل می رسد که «عشق» محتاج او نباشد، بلکه وجود او لبریز از «عشق» باشد و آن را با دیگران نیز تقسیم کند. «احتیاج» ربطی به «عشق» ندارد. «عشق» وفور نعمت است، فراوانی است... عشق، یعنی ترانه قلب تو که در درونت زمزمه می شود، بدون اینکه شنونده ای داشته باشد. عشق، چیزی نیست مگر شکوفا شدن دل آدمی و شکوفه های دل انسان همگی سفیدهستند. رنگ سفید، عروس همه رنگ هاست و زیبایی آن در همین راز نهفته است. هنگامی که انسان عاشق است، زبان او قاصر است. در این صورت، تنها این سکوت است که ایجاد ارتباط می کند. تنها زمانی که انسان بتواتد تمامی ابعاد مختلف عشق را تجربه کند، آن وقت آماده خواهد بود که خداوند را در درون خویش ملاقات کند. در واقع این آتش عشق است که انسان را برای این ملاقات، مشتاق و شیدا می سازد. عشق والاترین تجربه ممکن در دنیای هستی است. حتی اگر دردآور باشد، چه رسد به زمانی که شادی بخش و شور آفرین است. + نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 15:28 توسط نیما |
اتل متل جدایی...عروسکم کجایی گاو حسن پریشون...یه دل داره پر از خون عشقم که رفت هندسون،خونه ام شده قبرستون...یه عشق دیگه بردار،یه دنیا غصه بردار اسمشو بزار بچگی...تا آخر زندگی هاچینو و واچین تموم شد...عمر منم حروم شد...؟ + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 15:7 توسط نیما |
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند . دوست خوبم
اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بديهام رو ببخشي و از ياد ببري ...
صميمانه برات آرزوي موفقيت و شادكامي دارمJ + نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 17:18 توسط نیما |
سلام به همگی
واقعاْ شرمنده که اِنقدر دیر آپ کردم آخه نمی تونستم... می دونین چرا؟! خب یه جای خووووب بودم.....!!!! چقدررررر خوش گذشت به من یه ماه رفتم اونجا! کلاْ که خیلی خوش گذشت! خیلی هاااااا!!!!!!!!! حالا اگه گفتید کجا بودمم...!؟!؟! اِاِاِاِاِاِاِ خب حدس بزنین دیگههه!!! باشه یه راهنمایی می کنم بازم نفهمیدین؟!؟! حالا چییی؟!؟! آره درسته ایراااااااااااااااان خب عکسارو فهمیدین که کجاست؟! اولیه میدان ونک همون جایی که مینی بوس ها وای میستن! دومیه هم که دیگه معلومه دیگه! برج میلاد معروف!!! چققققققدر سفر خوبی بود! واقعاْ عالی قابل وصف نیست خلاصه... خب الان برگشتم دوباره می بینمتون... تا دیدار + نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 13:14 توسط نیما |
دوستم پل، برای کریسمس از برادرش یک ماشین هدیه گرفت. صبح روز عید، از دفتر کارش بیرون آمد و دید که یک پسربچه ولگرد، دور ماشین جدید و براق او میگردد. پسرک با حسرت پرسید : - آقا! ماشین مال شماست؟ پل سرش را تکان داد و گفت : - برادرم، برای کریسمس آن را به من داده است. - یعنی این را به شما داده و از شما پول هم نگرفته؟ پسر کاش... البته پل میدانست که پسر چه آرزویی داشت، او دلش میخواست برادری مثل برادر پل داشته باشد، ولی پسرک با حرفی که زد او را حسابی متحیر کرد. پسرک آرام گفت : - ای کاش! میتوانستم این طور برادری باشم. پل با حیرت به پسرک نگاه کرد و بعد کاملا بی اختیار گفت : - دوست داری با این ماشین یک دوری بزنی؟ - اوه البته که دوست دارم. بعد از کمی ماشین سواری، پسرک با چشمهای براقش نگاهی به پل کرد و گفت : - آقا! میشود مرا تا جلوی خانه مان ببرید؟ پل لبخند زد. میدانست که پسرک چقدر دلش میخواهد همسایه هایش ببینند که او سوار چه ماشینی شده است، ولی باز هم اشتباه کرده بود، چون پسرک گفت : - میشود جلوی آن پله نگهدارید؟ پل ماشین را جلوی پله ها برد. پسر پیاده شد و یک دقیقه بعد با برادر فلجش برگشت. او را روی پله پایینی گذاشت و به ماشین اشاره کرد و گفت : - بادی! میبینیش؟ درست همانی که به تو گفتم. برادرش کریسمس آن را به او هدیه داده است و یک سنت هم از او نگرفته! یک روزی خیال دارم من هم برای کریسمس، همچین هدیه ای به تو بدهم تا بتوانی بروی و از ویترین مغازه ها هدایای کریسمس را تماشا کنی، چون من هر چقدر هم تعریف کنم فایده ای ندارد و خودت باید ببینی. پل از ماشین پیاده شد و بچه را از روی پله بلند کرد و توی ماشینش گذاشت. چشمهای برادر بزرگتر از خوشحالی برق میزد. سه نفری یک روز تعطیل پرخاطره را در کنار هم گذراندند. آن سال عید، پل تازه معنی این حرف مسیح را فهمید که فرمود : «هیچ نعمتی بالاتر از بخشش وجود ندارد...» + نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 16:9 توسط نیما |
دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است: دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است. دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند. آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند. شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. حالا شما از کدام دسته هستید! سعی کنید بی تعارف باشید + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 19:56 توسط نیما |
روزي جهت انجام آزمايش 10 ميمون را درون يک قفس بزرگ مي اندازند که امکان بالا رفتن از ديواره براي هيچ يک از آنها مهيا نبود و در سقف موزهايي قرار داشت و تنها راه ارتباطي به سقف يک نردبان بود . ميمون ها در بدو ورود ابتدا هيجان زده به اطراف مي رفتند ولي بعد از مدتي که آرام شدند متوجه موزها شدند و همه به سمت نردبان يورش بردند و از آن بالا رفتند غافل از اينکه روي پله پنجم اين نردبان سيستم به خصوصي کار گذاشته شده بود که با فشار روي آن از سقف آب سرد پائين مي ريخت . بدين ترتيب به محض اينکه پاي اولين ميمون به پله پنجم رسيد آب بسيار سرد بر روي ميمونها ريخت و ميمونها وحشت زده به اين طرف و آن طرف مي دويدند زيرا نمي دانستند چه شده است . پس از مدتي که دوباره آرام شدند به سمت نردبان يورش بردند و دوباره همان داستان آب سرد و وحشت ميمونها.
از آزمايش پنجم به بعد پروسه حساس به فشار پله پنجم نردبان حذف شده بود . + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 19:11 توسط نیما |
بزرگی از راهی می گذشت مرد جوانی را دید که با سرو صورت خاکی به سنگی تکیه داده و به شدت غمگین و به هم ریخته است.کنار آن مرد نشست و جویای احوالش شد .مرد جوان گفت:"دست تقدیر زندگی ام را بر هم زد.ایام خوشی را در کنار خانواده داشتم٬اما دست تقدیر با من یاری نکرد و روزگارم را به هم ریخت.اکنون که همه چیزم را از دست داده ام دیگر هیچ امیدی به بهتر شدن زندگی ندارم چرا که می ترسم دوباره شروع کنم و دوباره دست تقدیر زندگی ام را خراب کند! "آن مرد دستی بر شانه جوان زد و گفت:" تقدیر به تو چکار دارد جوان؟ دست تقدیر طوری عمل می کند که نیت درونی تو دیکته می کند.دست تقدیر هر لحظه به قلب تو نگاه می کند و بر اساس نیت درونی و لحظه ای تو٬دنیا و زندگی را برایت صفحه آرایی می کند. دست تقدیر به اینده تو کاری ندارد.دست تقدیر منتظر است تا تو آروزیی دردل بگردانی و قدمی برداری و همانی شوی که واقعا می خواهی و بعد اوضاع و احوال را چنان برایت جفت و جور می کند که با آنچه می خواهی واقعا مطابق شود.دست تقدیر چیزی غیر از دست تو نیست .پس وقتی خودت قصد و نیت دوباره ساختن را داری ٬دست تقدیر هرگز نمی تواند مانع کار شود ٬بر عکس به کمکت می آید و تو را همراهی می کند. + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 3:56 توسط نیما |
|
| ||||||